یادش بخیـــــــــــــــر
...دوستانی که همیشه باهم بودیم
هستی ؟ محمود؟ بچه ها؟ بخدا نمیدونم چیشد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ محمود: سلام امیدوارم که خوب باشید همگی ای کاش تمام مشکلات آدما اینطوری بود. اصلا خودتونو ناراحت نکنید ، فعلا همین قالبو میذارم تا بعد از امتحانام یه قالب خوشگل واستون بذارم. فعلا بای. امیدوارم حال همگی خوش و زیر سایه حق سلامت و شاد بوده باشید موفق و پیروز باشید در پناه حــــــــــــــــــق همیشه می گویند: "عاشق واقعی سر از پا نمی شناسد" آنها چه می دانند من آنقدر غصه خوردم که دیگر خودم را هم نمی شناسم من امدم دوباره سلامتیتون ارزومه عمرا از دستم خلاص بشید ميرفت مردي از نورآهسته سوي دريا
عکسهای که در ادامه مطلب می بینیدتصاویر اشتیاق یک جوان به شبیه شدن به شیطان هست ، خودش را دم تیغ جراح ها میدهد تا چهره شیطانی بگیرد که خیال می کند این شکلی هست ؟ افسوس ... برای مطرح شدن چقدر باید تلاش کرد تا پشت آن نقاب بگوئیم ما هستیم.. محمود: تصاویر در ادامه مطلب بوی محرم که میاد خیمه و پرچمش میاد پ . ن : رفتن نیست باید برویم ... رفتن نیست باید برویم. باید رفت. خیلی ساده . خیلی زود. از کجا به کجا...! هیچکس نمی داند. و من هم پوچم و بیهوده ...![]()
![]()
اومدم اسم وبلاگ خودمو عوض کنم.مدیریت دوستان قدیمی هم باز بود .نمیدونم چطور شد اسم این وبلاگ هم عوض شد.دوتا مدیریت باهم قاطی شدن
واااااااای خدا دارم سکته میکنم حتی آهنگشم عوض شد این که آهنگه منه![]()
همه ی اطلاعات ماله منه.شرمندم به جونه بچه هاتون.درستش کنید لطفا .این قلبا چرا تو وبلاگ من نمیبارن؟اینجا میبارن ولی اونجا نمیان
هستی؟ محمود ؟نمیدونم چی بگم دیگه![]()
شرمندم بخدا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجلهای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن هراسان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر میشود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.
هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!
زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشتهام و نمیتوام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.
گویند:
عجب معلم سختگیری است این روزگار كه اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...
با گام هاي محكم با خويش داشت نجوا
ساقي درون خيمه در تنگ گاهواره
ماهي كوچكي داشت شش ماهه شيرخواره
ذهنش پر از هياهودر فكر چاره راهي
تا با خودش بياردآبي براي ماهي
بايد نمود كاري لب از عطش ببندد
مثل هميشه ماهي بر ساقيش بخندد
مشكي بدوش برداشت راهي به سوي دريا
در زير لب مدد خواست يا مرتضي يا زهرا
آمد كنار دريا انگار خواب ميديد
در روبروي چشمش گويي سراب ميديد
خود تشنه بود امادر فكر تشنهها بود
در فكر تنگ و ماهي در ياد بچهها بود
ظرفش ز آب پر كردراهي به سوي ساحل
چسبانده بود محكم مشكش به سينه و دل
اما ميانه راه صياد از سياهي
ميخواست تا بميرددر تنگ آب ماهي
با يك عمود آهن راهش ز كينه بستند
پيشانياش ز كينه با سنگها شكستند
چون مشك را بدست سقاي آب ديدند
صيادهاي نامرد دستش ز تن بريدند
خفاشهاي خونخواركمر به كينه بستند
بر چشمهاي نازش تير سه شعبه بستند
چشمش دگر نميديدرويش به خيمهها بود
حتماً دوباره ساقي در فكر تشنهها بود
بغض و سكوت و گريه در خيمه موج ميزد
ديگه كسي ز سقاحرفي به لب نميزد
ماهي تشنهاش راسيراب كرده بودند
برحنجر قشنگش قلاب كرده بودند ...
ادامه مطلب
فرشته از تو آسمون برای ماتمش میاد
مسافرهای کربلا دارن میرن به مهمونی
دل رو بزن به قافله اگه میخوای جا نمونی
توی صف زنجیر زنها آقا تماشات میکنه
اگه یه قطره عاشقی وصل به دریات میکنه
کنار هر سقاخونه به تشنه ها آب بنوشون
بچه های کوچولو رو لباس سقا بپوشون
وقتی که مشکی میپوشی فاطمه از راه میرسه
میگه فرشته ها بیاین داره میره حسینیه
غذای نذری رو ببین چه عطری داره تو کوچه
مردم براش میمیرن تا ببرن تو هر خونه
آقا امام رضای من دوست داره اون فردی رو که
امام حسین بهش بگه شفاعتش با من بوده
جلوی سینه زنها وقتی که شربت میگیری
علی میخوادش از خدا هیچ وقتی دوزخ نبینی
خدا به محمد میگه ببین مهدی فاطمه
که داره گریه میکنه برای شاه علقمه
با صدای طبل و نوحه اون پیرمرد سر کوچه
گریه میکنه میگه ذکر لبم عباس بوده
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
| Design By : GHOGHNOOS |


![[تصویر: 090326-01-smallest-frog-pictures_big.jpg]](http://news.nationalgeographic.com/news/2009/03/photogalleries/smallest-frog-pictures/images/primary/090326-01-smallest-frog-pictures_big.jpg)




